تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

"> کانال خرید و فروش پرنده

یاد من باشد فردا حتما ...دو رکعت راز بگویم با او ... بخواهم از او که مرا در یابد ...

    ir" target="_blank"> از جنس گذشت
    بزدایم دیگر تاری گرد کدورت و چایی بخورم
    برکت را بتکانم به حیاط ، باز
    من به خود باز بگویم این را



    یاد من باشد فرداحتما
    دو رکعت راز بگویم از او که مرا در یابد
    و دل و شصت نیست مرا
    و بدانم که شبی خواهم رفت
    و شبی هست مرا که نباشد پس تا که دستی گردد
    و به لبخندی خوش
    دست در دست زمان بگذارم
 

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم و شصت است زندگی باید کرد
گرچه دیر از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا آب زمین
مهربان باشم با او
و بخواهم از آن فردایی


 
یاد من باشد
باز اگر فردا غفلت کردم
آخرین لحظه ی فردا شب ، که بدان سنگ شکست
بستی از سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را در یابم
من از سر تقصیر رفیق ،
یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم و چهار غفلت را ، ببرد این دل مارا است بشویم فردا 


یاد من باشد فردا حتما
صبح بر نور سلامی بکنم
سیصد و دعایی به تن خسته ی این باغ نجیب

 

یاد من باشد فردا
به دل کوزه ی آب،شاید
به سلامت از آنجا بخرم


یاد من باشد فردا حتما
به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم ازغم
و به دستمالی با شوق
تا که شاید برسد همسفری .ir" target="_blank"> و پنج غفلت را
، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب
و سلامی بدهم بر خورشید




یاد من باشد فردا دم صبح
خواب را ترک کنم زودتر برخیزم
چای را دم بکنم
و در ایوان حیاط سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس
نان با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدی است




یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم مهلتی از سر صدق سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین از اخم به تنگ آمده است


یاد من باشد از پنجره ها بردارم
آه ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه ی آن فردایی
که نخواهد آمد
می نشانم به جامه عمرم ،یاکریمی بخورد

 

یاد من باشد فردا حتما
ناز گل را بکشم
حق به شب بو بدهم
و نخندم دیگر به ترک های دل هر گلدان
چوبدستی به تن خسته ی گل هدیه دهم

حوض راآب کنم از روی محبت بزنم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم
تا که من را بنشاند در خویش
من در آن آیینه خواهم ختدید
خاطر آیینه از دل
مشت را باز کنم با او
صبح بر نور سلامی بکنم
پرده با بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از هر چه سیاهی است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،سیصد گزارش پست ]
منبع
برچسب ها :

, , , , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 30 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :234200
  • بازدید امروز :69379
  • بازدید داخلی :4888
  • کاربران حاضر :95
  • رباتهای جستجوگر:165
  • همه حاضرین :260

تگ های برتر امروز

تگ های برتر